تبلیغات
خلوت گزیده
خلوت گزیده



ای بادهای لعنتی
سلام...

خیلی وقت است که چیزی ننوشته ام؛ مهم نیست که حرفی نمی زنم! مهم این است که حرفی نمی زنم...!




سه شنبه 27 دی 1390 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
بغض های کال من
سلام...ساعت ها با من قهر کرده اند،می دوند انگار...کسی چه می داند،شاید همین روزها ساعت ها یادشان بیفتد که مرا تنهاگذاشته اند.این را گفتم که بگویم اگر نمی نویسم نه آنکه حرف نیست؛لکن فریاد سکوت بلندتر است...حال که آخرین سنگر طعم تلخ نگفته هاست نمی خواهم خودم را به واژه ها بفروشم...شاید اگر روزی مثل یک خواب،یا یک پرنده که از روی سیم برق می پرد؛از یاد زمان بروم یا کوچ کنم بهتر باشد...آن وقت شاید با خود بگویم من هم رازی دارم که در ذهن ساعت ها باقی مانده است...
                                                          سعی می کنم بیشتر بگویم وبنویسم اگر این بغض شکسته مجالم دهد 



شنبه 30 بهمن 1389 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
مرگ معمولی یک دلقک

-گزارش کالبد شکافی رو گرفتی؟-بله جناب سرهنگ.-خوب چی شد؟-هیچی،هیچگونه اثری از سم یا مادّه ی مصموم کننده تو بدنش پیدا نکردن.گزارش انگشت نگاری هم حاکی از اینه که اثر انگشتِ روی تیغ با اثر انگشت مقتول مطابقت داره.-شاکی یا مدّعی چی؟-هیچی،گویا با هیچ کس مشکلی نداشته.این وسط فقط خونوادش اصرار دارن که جسدپسرشونو زودترتحویل بگیرن ومراسم کفن و دفنوانجام بدن.-با این حساب مقتول خودکشی کرده.فردی که مقابل سرهنگ امینی نشسته است،با علامتِ سرحرف او را تا ئید می کند.سرهنگِ دست چپش را زیرچانه اش گذاشته است و میزِشکلاتی رنگ ورو رفته مقابلش را نگاه می کند.مقابلش سروان صبوری نشسته که فقط دوماه از دریافت درجه سروانیش می گذرد.سکوت سنگینی روی فضای می غلتد و چشمان سرهنگ را متوجّه پنجره ی غبار گرفته ی سمت چپش می کند.-خب ازمقتول بگو...-دانشجوبوده وتوی خوابگاه زندگی می کرده.من با همکلاسی هاو رفقاش صحبت کردم.آدم جالبی بوده.درسش بدک نبوده.اخلاق خوبی داشته و بسیار شوخ طبع بوده.-با خونوادش مشکلی نداشته؟هر نوع مشکلی،مالی،اخلاقی،عقیدتی...هرچی.-نه...اگرهم مشکلی بوده،مشکل غیر قابل تحملّی نبوده،مقتول خونواده ی نسبتاٌ خوبی داشته.این هم جزوهمون موارد جذابیّتِ مقتوله.      -جذابیّت مقتول!سرهنگ این کلمات را زیر لب طوری می گوید که سروان صبوری متوجّهش نمیشود یا شاید هم به روی خودش نمی آورد.-گویا مقتول خیلی هم فعّال بوده،نقّاشی،خوشنویسی،تئاتر،موسیقی،شعروهرچی که فکرش رو بکنین انجام می داده،امّا نه بصورت حرفه ای وفقط از روی تفنّن وتفریح.موقع حرف زدن آنقدر دستهایش راتکان می دهد که انگار رهبرارکسترسمفونیک است.کت وشلوار قهوه ای سوخته و پیراهن سرمه ای راه راه به تن دارد.کیف چرمی اش را روی صندلی سمتِ چپش انداخته وجلویش پراز برگه های بازجویی،گزارشات پزشکی قانونی،نتیجه ی کالبد شکافی وعکسهای مقتول وصحنه ی خودکشی است که همه ی آنها در پوشه ی آبی رنگی،روی میز شکلاتی مقابلش قرار دارد.روی این میزغیرازاین پوشه ی آبی رنگ،یک جا سیگاری شیشه ای که سیگار نیمه سوخته ی سرهنگ درون آن دارد خرده خرده  می سوزد،یک تنگ ماهی ویک تلفن سیاهِ قدیمی دیده می شود. ماهی سیاهِ کوچولویی وسط این تنگ دور خودش            می چرخد.سرش را به دیواره ی تنگ می کوبد و پس از چند لحظه استراحت،دوباره دورخودش می چرخد.سرهنگ این تنگ را برای شب عید خریده وقرار است آن را امروزظهربه خانه اش ببرد.دود سیگارنیمه سوخته ی سرهنگ که در جای سیگاری قرار دارد،فضا را مه آلود کرده است.دود سیگار مثل رقّاصه های معابد هند،دور خودش می پیچد،بالا می رود و بعد به شکلی غریب وموزون درفضای اطاق حل می شود.-نکته ی جالبی که در مورد مقتوله،اینکه اهل نماز وروزه هم بوده،تازه قرآن هم می خونده.به نظر شما خودکشی برای یه همچین آدمی عجیب وغیر قابل باور نیست؟  گوش های سرهنگ تیز شده، امّا به روی خودش نمی آورد.دست راستش را به سمت سیگار می برد و پکِ محکمی به آن می زند.لحظه ای دود را در سینه اش حبس می کند و بعد آهسته و بی عجله آن را توی فضای تنگ وغبار گرفته ی اتاق رها می کند.  - نه،کاملاً عادیه،همیشه همینطوره.اگه دور و برتو نیگا کنی،پره از آدمایی که یه روزی خودشونو کشتن،دفعی و تدریجی اش هم فرق     نمی کنه.این اتفاق  کاملاً عادیه. این کلمات را در حالتِ خشم،ترس ویا حالتی غیر قابل وصف بیان می کند.وقتی که حرف می زند،باقیمانده ی دود سیگار هم از دهانش خارج می شود و دیدِ او را تیره تر می کند.کلمات را جوری ادا می کند که روی سطح میز پخش می شوند و بعد از لبالب شدن پایه ی میز را می گیرند و به زمین می رسند؛انگار می خواهد آنها را مچاله کند.گویا در بکاربردن کلمات ابا وامتناع دارد،همیشه خنثی ترین واژه ها را برای سخن گفتن انتخاب می کند.  ماهی سیاه کوچولو انگار طاقت این حرف ها را ندارد،چند بار زیر آب سرفه می کند و بعد دوباره دورخودش می چرخد.-چیز خاصّی تو وسایل مقتول پیدا نکردین؟-نه فقط یه دفتر،که رفقاش می گفتن دفتر خاطراتش بوده؛پیدا کردیم.-چیزی توش ننوشته؟-خیر،چند برگ اولش که پاره بود؛  بقیه ی صفحه ها هم مملو از نقطه چینه.فقط توی صفحه ی26دفترش نوشته:"همین " و بقیه ی صفحه ها سفیدن.دوستاش می گفتن بعضی وقت ها به این دفتر زل می زده،گاهی لبخند می زده و گاهی هم آه می کشیده.امّا توی اون دفتر که چیزی ننوشته بوده.دوباره سکوت فضا را احاطه می کند؛سکوتی که شکستنش هم ترس دارد.دست های سروان صبوری روی دسته ی صندلی ضرب می گیرند ولی چندی بعد صدایشان خفه می شود.         – نکنه طرف عاشق بوده؟-نه ،هر چند رابطه اش با همکلاسی های دخترش خوب بوده،ولی دختری تو زندگیش نبوده.البته رفقاش گه گاه اونو بخاطر رابطه ی خوبش دست می انداختن.-دوستاش از روز خودکشی اش چیزی نگفتن؟-چرا،اون روز حول و حوش ساعتِ هشت ونیم صبح بیدار میشه و صاف می ره حموم.موقع رفتن یکی از هم اتاقیاش بیدار بوده ،به شوخی می پرسه:زدی به جدول؟جوابشو نمی ده.با اینکه ساعتِ ده کلاس داشته،سر کلاس حاضر نمی شه.حتی برای ناهار هم     نمی ره.دوستاش دلواپس بودن تا اینکه شب که یکی از دانشجوهای جدیدالورود می رفته دوش بگیره،جنازه شو وسط یکی از حموم های خوابگاه می بینه؛با تیغ رگ های دستشو زده بود.اینم عکساش.ملاحظه بفرمایین!عکس ها را از وسط پوشه ی آبی رنگ مقابلش برمیدارد و به سرهنگ می دهد.موقع دادن عکس ها آنقدر محتاط است که انگار شیشه یا جنس عتیقه ای را حمل می کند.سرهنگ دستش را دراز می کند و عکس ها را می گیرد و درحالیکه آخرین پک ها را به سیگارش می زند،آنها را از نظر می گذراند.دود سیگار عکس ها را مه آلود و لغزنده می کند،انگار از جهانی دیگر گرفته شده اند.به نظر میرسد که رنگ هایش می خواهند شرّه کنند و بریزند روی میز شکلاتی.یکی از عکس ها نظرش را جلب می کند.-این عکسو دیدی؟شبیه دلقکاس.سروان صبوری گردنش را دراز می کند که بفهمد سرهنگ کدام عکس را می گوید.-آره درسته.بعد از زدن رگاش با خون،صورتشو رنگی می کنه؛مثل دلقکا.حتی دست وپا و دیوارهای اطرافم رنگ می کنه.انگار می خواسته نقّاشی کنه.فکر می کنم این مایع سرخ رنگ بهش کیف می داده،از اینکه این مایع گرم ولزج از بدنش می اومده بیرون،لذت می برده.-انگار تو عکس داره می خنده.این جمله را سرهنگ در حالی می گوید که دستش را برای خاموش کردن ته سیگار به سمت جای سیگاری دراز کرده است.- درست می فرمایین.خیلی عجیبه.انگار به عالم و آدم می خنده.انگار مرگ براش یه موضوع عادی بوده...شاید این موضوع چندان هم عجیب نباشه،آخه این اواخر می گفته من دیوونم،من دلقکم.- چیز دیگه ای نمی گفته؟-چرا به رفقاش می گفته دلم واسه خودم تنگ شده،اگه منو دیدی سلام منو به من برسون؛امّا کسی این حرفا روجدّی نمی گرفته چون اون زیاد شوخی می کرده.دوباره سکوت حاکمیتِ مطلق محیط را برعهده می گیرد.امّا این سلطنت دیری نمی پاید،چون دستِ سرهنگ برای جواب دادن به تلفن به سمت راست دراز می شود.-الو...سلام...چی؟...خودت نمیتونی بگیری...باشه می گیرم...چند کیلو؟سیب نمی خوای؟خب...من الآن میام.گوشی را می گذارد.عکس ها را به سروان صبوری می دهد.از پشت میز بلند می شود،می رود سمت پنجره و خیابان را برانداز می کند.آن پایین آدمها مثل مور وملخ در تدارک شیرینی وآجیل شب عید این وروآن ور می روند.یک تاکسی پارک می کند ومردی پیاده و توی شلوغی گم می شود.سرهنگ کتِ سیاهش را از روی چوب رختی کنار پنجره بر می دارد.سروان صبوری با نگاه پرسشگرانه ای می پرسد:تکلیف این پرونده چی می شه جناب سرهنگ؟-هیچی،مختومه اعلامش کن،بنویس یه دلقک خودکشی کرده!-یه دلقک؟-آره،چون فقط دلقکان که می تونن این همه کار انجام بدن،فقط دلقکان که می تونن عاشق بشن و تو عشق شکست بخورن،فقط دلقکان که خودشون میمیرن،فقط دلقکان که خودکشی می کنن...کتش را می پوشد وبا یک خداحافظی بی رمق که سروان صبوری متوجّهش نمی شود.به سرعت از اتاق خارج می شود.-عیدتون مبارک،خداحافظ.امّا صدایش به سرهنگ نمی رسد.نگاهی به ماهی می کند و بعد به سمتِ پنجره ی اتاق که تک وتنها آن گوشه خاک می خورد میرود.مغزش درست کار نمی کند.از این همه توضیح خسته شده.آن پایین توی خیابان سرهنگ را نگاه می کند که منتظر تاکسی است.باخودش می اندیشد که چرا این موضوع اینقدر برای سرهنگ عادی و پیش پا افتاده است؟طوریکه انگار خودش هم می خواسته یک روز صبح ساعت هشت ونیم بلند شود و خودکشی کند؛آن هم با قیافه ی یک دلقک.امّا بعد فکر کرد که با وجود این همه اتفاق،همه چیز به طرز عجیب و وحشتناکی عادی وروزمره است.مثل اینکه همه چیزاز قبل تعیین شده،انگار زندگی یک فیلم تکراری است که اوبارها وبارها دیده است.امّا بعد از چند لحظه به این نتیجه می رسد که نباید مغزش را با این چنین افکاری پر کند،هرچه نباشد درجه سروانی چیزی نیست که به همین سادگی ها بدست آید.قلنج دستش را می شکند.عکس ها را داخل پوشه ی آبی رنگ می گذارد.کیف چرمی اش را از روی صندلی بر می دارد و از اتاق خارج می شود.پنج دقیقه بعد پرونده روی میز بایگانی قرار گرفته است.توی اتاق نم گرفته و تاریک سرهنگ کسی نیست.ماهی سیاه کوچولو دور خودش می چرخد.انگار از این همه تکرار خسته شده.خودش را به سطح آب می رساند امّا دوباره می رود پایین.یکبار دیگر دور خودش می چرخد.  نگاه می کند به پنجره و دهانش را سه بار باز و بسته می کند...انگار می گوید:آب...آب...آب...

چیز مهمی نیست ...سرهنگ یادش رفته تنگ را با خودش ببرد.

همین!

12/3/1388





شنبه 29 آبان 1389 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
فکر می کنم که هستم...فکر کن که هستم...
سلام...من کجا بودم؟کسی میداند؟آیا اصلابوده ام یا من هم مثل آیدا و آیدین فراموش شده ام؟
من هنوز بیخود نشده ام ...انگار هنوز همسایه ی مهربانی ها نیستم..
چه میشود کرد ؟به هر که بگویی میخندد...کسی از ما چه میداند ...اهل نجات خبر از گوشه نشینان ندارند و حداقل تو باور کن که من دیگر من نیستم...بگذار مثل همیشه بگذریم...بگذار چشمانمان را ببندیم وبگوییم که ندیدیم...اصلا ما ازاول نبوده ایم که بخواهیم ببینیم...انگار خیلی وقت است که نیستیم...
                                                            همین...




پنجشنبه 11 شهریور 1389 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
خط مبازک میزعماد حسنی قزوینی




دوشنبه 3 خرداد 1389 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
نرم نرمک بهار آمد
سلام...خیلی وقت هست که چیزی ننوشته ام اما به دلیل آن بود که چیزی برای گفتن نداشتم...داستان کوتاهی را که می خوانید حدود یک سال پیش نوشته ام و تنها کوششی است برای حرفی تازه البته الان  دیگر تازه نیست...من ...بگذریم...




دوشنبه 23 فروردین 1389 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
داستان کوتاه

-زن:امروز دومین روزه که اینجاییم.- مرد:درسته،دومین روزه.- زن:به نظرت موفق می شیم؟    - مرد:مطمئناً،فقط باید صبر و حوصله داشته باشیم.- زن:اگر برای طعمه،از گندم بجای ارزن استفاده کنیم،بهتر نیست؟- مرد:نه،تو نهنگارو نمی شناسی؛اونا که گندم نمی خورن،در ضمن با ارزن بهتر گول می خورن.- زن:کاش حداقل به نخ ماهیگیریت یه قلاب هم اضافه میکردی.       - مرد:طعمه ی ما که کرم نیست،که بخوایم از قلاب استفاده کنیم؛در ضمن نهنگ اونقدر بزرگه که نیازی به قلاب نیست.همین میله ونخ برای گرفتنش کافیه.- زن:به نظرت اگه دو تا خیابون بالاتر می رفتیم،بهتر نبود؟- مرد:نه بابا!اونجا جوبش کوچیکتره،در ضمن همیشه هم خشکه؛امّا جوب اینجا هم بزرگتره و هم آب داره،وانگهی این خیابون خلوت تر از اونجاست!- زن:فکر بردن نهنگو کردی؟- مرد:آره،اونقدرش رو که می خوایم توی همین قایق که توش نشستیم می ذاریم وبا خودمون می بریم.در ضمن نباید ذهن خودمونو با این مزخرفات پر کنیم؛چون وقتی که اون نهنگو شکار کنیم،خیلی معروف می شیم.همه ی خبرنگارا وگزارش گرای تلویزیون میان تا از ما و صیدمون گزارش بگیرن. اونوقته که یه عالمه آدم پولدار و با نفوذ دورمون جمع میشن و ما          می تونیم از فروش اون نهنگ پول خوبی به جیب بزنیم!اونوقته که هر چی بخوایم می تونیم داشته باشیم!...- زن:یعنی هر چی بخوایم می تونیم داشته باشیم؟- مرد:مسلّمه،یه خونه،یه ماشین،کلی طلا و جواهر واسه تو وهر چی که بخوایم.- زن:من می گم مدل ماشین فرقی         نمی کنه؛فقط باید رنگش سبز باشه.- مرد:امّا قبل از اون باید به فکر یه خونه باشیم،یه سرپناه.تو این دور و زمونه،خونه حکم گنجو داره.- زن:درسته ...حالابه نظرت خیلی طول می کشه که ما یه نهنگ شکار کنیم؟- مرد:گمون نکنم.نهنگا خیلی قوی و ناقلا هستن؛مطمئناً می تونن تا اینجا بیان.تازه،اگر هم نهنگی نیاد،حداقل یه کوسه ای،ارّه ماهی ای،چیز دیگه ای که میاد؛ما اونو شکار می کنیم.مطمئن باش که ما موفق میشیم.- زن:به نظرت مردم به ما نمی گن"دیوونه"؟- مرد:چرا باید یه همچین حرفی بزنن؟- زن: آخه،کسی که زنشو برداره و بیاد تو خیابون وتوی یه قایق بشینه ومنتظر باشه که از توی جوب یه نهنگ شکار کنه ؛خیلی عجیبه.اون هم با طعمه ای  مثل ارزن ویه میله ی ماهی گیری که قلابی به نخش آویزون نیست.اینطور نیست؟- مرد:نه که اینطور نیست،یعنی یه نهنگ با اون هیکل و با اون زور و زیرکی عُرضه نداره،خودشو تا اینجا برسونه؟ - زن:چی بگم؛اصلاً ولش کن،فقط باید به فکر روزی باشیم که گزارشگرا دورمون حلقه می زنن و درباره ی صید اون نهنگ اَزمون سؤال می کنن.می دونی چقدر مشهور می شیم؟- مرد:این که چیزی نیست،اون ور خیابونو نیگا کن.اون جوونارو می بینی؟- زن:آره،که چی؟- مرد:الآن درست یه ربعه که دارن از ما فیلمو عکس می گیرن.ما همین الآنشم معروفیم.فقط نمی دونم چرا دارن می خندن؟- زن: نکنه فکر می کنن ما دیوونه ایم؟- مرد:مردم همیشه فکر می کنن آدمای خلّاق دیوونن.امّا ما که دیوونه نیستیم.وایسا اون نهنگو شکار کنیم،اون موقع همه شون میان از ما امضا می گیرن...                                                                                                                          

فردای آن روز:

- رئیس پلیس:ستوان،اون دیوونه ها رو دستگیر کن.- ستوان:چشم جناب سروان.       - زن:چرا اون پلیسا دارن میان این ور؟نکنه می خوان مارو بازداشت کنن؟- مرد:فکر بد نکن.احتمالاً اونا به خلّاقیت ما پی بردن اومدن اَزمون چند تا سؤال کنن.- ستوان:از جاتون تکون نخورین،شما بازداشتین!- مرد:چرا سرکار؟ما که کاری نکردیم.- رئیس پلیس:حرف نزن مرتیکه ی دیوونه،آخه کدوم خری میاد لب جوب نهنگ شکار کنه.باید قلابتو می انداختی توی خیابون، یا حداقل می انداختیش توی پیاده رو.آخه تو فکر نکردی که یه نهنگِ به اون بزرگی توی این جوب جا نمی شه؟نهنگا یا از توی خیابون میان یا از توی پیاده رو.- مرد:فکر اینجاشو یگه نکرده بودم...ستوان:دِ یالا سوارشین.شما بازداشتین!

سه ساعت بعد توی بازداشتگاه:

- زن:اون پلیسا چیکارت داشتن؟ - مرد:هیچّی.فقط می خواستن چند تا سؤال کنن.      - زن:چرا لباست خونیه؟زدنت؟- مرد:این همون سؤالیه که یه روزی از پدرم پرسیدم...- زن:اونو هم مگه بازداشت کرده بودن؟- مرد:آره.- زن:جرمش چی بود؟    - مرد:هیچّی،یه روز با مادرم رفت تو خیابون،چون می خواست نهنگ شکار کنه.      - زن:اون پلیسا چیزی نگفتن؟- مرد:چرا،باید پنج سال تو حبس بمونیم.ما قانون اونارو بهم زدیم...- زن:ما که کاری نکردیم،فقط می خواستیم یه نهنگ شکار کنیم،اینکه جُرم نیست...   - مرد:خُب،حالا گریه نکن.قرارمون باشه واسه پنج سال دیگه،همون جایی که می خواستیم نهنگ شکار کنیم.راستی می خواستم بگم،من.............                    - زن:من هم.........................

شش سال بعد:

مرد:الآن درست یه ساله که اینجام،امّا از اون خبری نیست...شیش سال پیش قرار گذاشتیم که بیایم،همین جا.نمی دونم چرا نیومده...واسه اش نگرانم،دلم براش تنگ شده.اگه بیاد قول میدم برای طعمه بجای ارزن از گندم استفاده کنم،تازه یه قلاب هم به نخ ماهیگیریم می بندم ،اصلاً می ریم دو تا خیابون بالاتر...

-پدرمرد:من هم هیفده سال وچهار ماه و سیزده روزه که منتظر مادرتم...قرار گذاشته بودیم بیایم همین جا...امّا اون هنوز نیومده......

فکر کنم هر چی هست زیر سر نهنگاست.....

24/3/1388

 





دوشنبه 23 فروردین 1389 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
سیاهه های بی صدا
سلام...چند وقتی از نوشتن می گریختم اما حال امشب من،حال غریبی است...بگذریم.چند تحفه ناقابل و کوتاه برای همه خلوتیان می نویسم:
 
رودها از رگ های من جاری می شوند
                دریا با اشک های من پهناورتر می گردد
                             و این زورق مرا به سوی رویای تو باز می آورد
آنگاه که کوه ها در چشمان تو وسعت می یابند
                      همه چیز رنگ چشمان تو می شود
                                               آه...
                                                          تو گریسته ای....
                                                                              7/9/88     
 
چشمان تو تخته سیاه جهانند
                       واسم من جز لیست بدها...
                                                      8/9/88
دزدها همیشه دنبال خانه خالی هستند
 
عکس من ماهی سیاه کوچولویی است
                                       در تنگ چشمان تو...  6/9/88




چهارشنبه 18 آذر 1388 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
پاییز

کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز،سرد و ساکت و رنگ آمیز بودم...پاییز است و ترانه های من همه رنگارنگ،دلم برای روزهای آینده افسوس می خورد...روز هایی که پشت پنجره برف می بارد و درسکوت سینه ام دستی دانه ی اندوه می کارد...اما روزی بهار می آید وگنجشکک کز کرده روی سیم برق به دنبال جفت خویش خواهد رفت...و من به دنبال عطر تو تمام گل ها را خواهم بویید...

                                                تقدیم به غایب همیشه حاضر"حضرت عشق"





یکشنبه 17 آبان 1388 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
حکایت نی

چه می توان گفت وقتی همه ی حرف ها به پایان رسیده است...

آنگاه که همه ی لحظه ها،انتظار لحظه ی بعد؛منتظر چه باید بود..

                     وقتی،وقت تمام شده است...طعم حرف ها...سکوت

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر    من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش





پنجشنبه 16 مهر 1388 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
مگر نسیم تنت صبح از چمن بگذشت

کافر شده ای دروغ پرداخته ای              دنیای بدی برای خود ساخته ای

آنگونه که فکرمی کنی نیست رفیق          مولای مرا هنوز نشناخته ای

"به علی شناختم من، به خدا قسم، خدارا"

 





چهارشنبه 25 شهریور 1388 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
کفشی از دل تنگی

آه تمام راه به این فکر می کردم،حالا که این همه دور شده ام دیگر بازگشتی وجود ندارد؛گیوه هایم را ور کشیده بودم.اما گفت بیا،تو از آن منی.گفت مرا بخوان که من از تو غافل نیم...گفتم دستم را بگیر،دلم برایت تنگ شده است...

                                                                                                                      همین...





یکشنبه 1 شهریور 1388 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
گفتگو

مادرم می گوید:برگ نزدیک است

من می گویم:خورشید نیز

مادرم می گوید:خورشید دور است

من می گویم:من نیز

مادرم می گوید:تو نزدیکی

من می گویم:مرگ نیز

                                مادرم می گرید...





یکشنبه 1 شهریور 1388 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
نت های نا تمام...

امروز روی دستم نقاشی كردم...چند تا خط كشیدم ...بعد ماندم وسط این خط ها ...

می خواستم روی این خط ها كلید سل بكشم،بعد نت به نت ،آهنگ صدایش  را بنویسم...آهنگ محض صدایش را...می خواستم یك سمفونی خلق كنم،یك سمفونی طولانی كه تمام رگهایم را جاری كند...آخر سر هم برایش اسم انتخاب كردم...

                                                                            "سمفونی مردگان"

                                                                                          

 





دوشنبه 26 مرداد 1388 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
سایه

فریاد زد... شنیدم،پشت دیوار داشت جان می کند...راستی امروز چند شنبه بود،چند روز دیگر باید جان بکند.انگار توی سرش بازار مسگرها شده؛دارند توی دلش رخت میشورند.سماور غلغل می کند ودودش تا سقف می رود بالا...آن بیرون چه خبر است؟این سایه روی دیوار برای که بود...نکند کفش هایش را پوشیده و رفته؛نه فکر نمی کنم ...اگر رفته باشد پس سایه اش اینجا چه می کند؟نه او باید پشت دیوار باشد؛ باید فریاد بزند.چرا باید فریاد بزند؟او که فقط یک سایه است.  مگر سایه هاهم فریاد می زنند؟نه ...سکوت کرده است.به خیالش که من فریاد می کنم.اگر سرحال باشد از زیر دالان که می آید برای خودش آواز می خواند...سایه را می گویم...اینجا چه خبر است؟چقدر ازدحام؟این کسی که دارد در گوشم نجوا می کند کیست؟من دارم خفه میشوم. آه،چقدر حرف می زنم یکی جلو دهنم را بگیرد...





پنجشنبه 22 مرداد 1388 توسط عابر شیشه ای | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  



پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
عابر شیشه ای
تنهای یغما
وبلاگ عمران نرم افزار
همه پیوندها
دی 1390
بهمن 1389
آبان 1389
شهریور 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
ای بادهای لعنتی
بغض های کال من
مرگ معمولی یک دلقک
فکر می کنم که هستم...فکر کن که هستم...
خط مبازک میزعماد حسنی قزوینی
نرم نرمک بهار آمد
داستان کوتاه
سیاهه های بی صدا
پاییز
حکایت نی
مگر نسیم تنت صبح از چمن بگذشت
کفشی از دل تنگی
گفتگو
نت های نا تمام...
سایه
لیست آخرین مطالب
عبدالله عمرانی
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :