|
-زن:امروز دومین روزه که
اینجاییم.- مرد:درسته،دومین روزه.- زن:به نظرت موفق می شیم؟ - مرد:مطمئناً،فقط باید صبر و حوصله داشته
باشیم.- زن:اگر برای طعمه،از گندم بجای ارزن استفاده کنیم،بهتر نیست؟- مرد:نه،تو
نهنگارو نمی شناسی؛اونا که گندم نمی خورن،در ضمن با ارزن بهتر گول می خورن.-
زن:کاش حداقل به نخ ماهیگیریت یه قلاب هم اضافه میکردی. - مرد:طعمه ی ما که کرم نیست،که بخوایم از
قلاب استفاده کنیم؛در ضمن نهنگ اونقدر بزرگه که نیازی به قلاب نیست.همین میله ونخ
برای گرفتنش کافیه.- زن:به نظرت اگه دو تا خیابون بالاتر می رفتیم،بهتر نبود؟-
مرد:نه بابا!اونجا جوبش کوچیکتره،در ضمن همیشه هم خشکه؛امّا جوب اینجا هم بزرگتره
و هم آب داره،وانگهی این خیابون خلوت تر از اونجاست!- زن:فکر بردن نهنگو کردی؟-
مرد:آره،اونقدرش رو که می خوایم توی همین قایق که توش نشستیم می ذاریم وبا خودمون
می بریم.در ضمن نباید ذهن خودمونو با این مزخرفات پر کنیم؛چون وقتی که اون نهنگو
شکار کنیم،خیلی معروف می شیم.همه ی خبرنگارا وگزارش گرای تلویزیون میان تا از ما و
صیدمون گزارش بگیرن. اونوقته که یه عالمه آدم پولدار و با نفوذ دورمون جمع میشن و
ما می تونیم از فروش اون نهنگ پول خوبی به جیب
بزنیم!اونوقته که هر چی بخوایم می تونیم داشته باشیم!...- زن:یعنی هر چی بخوایم می
تونیم داشته باشیم؟- مرد:مسلّمه،یه خونه،یه ماشین،کلی طلا و جواهر واسه تو وهر چی
که بخوایم.- زن:من می گم مدل ماشین فرقی
نمی کنه؛فقط باید رنگش سبز باشه.-
مرد:امّا قبل از اون باید به فکر یه خونه باشیم،یه سرپناه.تو این دور و زمونه،خونه
حکم گنجو داره.- زن:درسته ...حالابه نظرت خیلی طول می کشه که ما یه نهنگ شکار
کنیم؟- مرد:گمون نکنم.نهنگا خیلی قوی و ناقلا هستن؛مطمئناً می تونن تا اینجا
بیان.تازه،اگر هم نهنگی نیاد،حداقل یه کوسه ای،ارّه ماهی ای،چیز دیگه ای که
میاد؛ما اونو شکار می کنیم.مطمئن باش که ما موفق میشیم.- زن:به نظرت مردم به ما
نمی گن"دیوونه"؟- مرد:چرا باید یه همچین حرفی بزنن؟- زن: آخه،کسی که
زنشو برداره و بیاد تو خیابون وتوی یه قایق بشینه ومنتظر باشه که از توی جوب یه
نهنگ شکار کنه ؛خیلی عجیبه.اون هم با طعمه ای
مثل ارزن ویه میله ی ماهی گیری که قلابی به نخش آویزون نیست.اینطور نیست؟-
مرد:نه که اینطور نیست،یعنی یه نهنگ با اون هیکل و با اون زور و زیرکی عُرضه
نداره،خودشو تا اینجا برسونه؟ - زن:چی بگم؛اصلاً ولش کن،فقط باید به فکر روزی
باشیم که گزارشگرا دورمون حلقه می زنن و درباره ی صید اون نهنگ اَزمون سؤال می
کنن.می دونی چقدر مشهور می شیم؟- مرد:این که چیزی نیست،اون ور خیابونو نیگا کن.اون
جوونارو می بینی؟- زن:آره،که چی؟- مرد:الآن درست یه ربعه که دارن از ما فیلمو عکس
می گیرن.ما همین الآنشم معروفیم.فقط نمی دونم چرا دارن می خندن؟- زن: نکنه فکر می
کنن ما دیوونه ایم؟- مرد:مردم همیشه فکر می کنن آدمای خلّاق دیوونن.امّا ما که
دیوونه نیستیم.وایسا اون نهنگو شکار کنیم،اون موقع همه شون میان از ما امضا می
گیرن...
فردای آن روز:
- رئیس پلیس:ستوان،اون دیوونه ها رو دستگیر کن.-
ستوان:چشم جناب سروان. - زن:چرا اون
پلیسا دارن میان این ور؟نکنه می خوان مارو بازداشت کنن؟- مرد:فکر بد نکن.احتمالاً
اونا به خلّاقیت ما پی بردن اومدن اَزمون چند تا سؤال کنن.- ستوان:از جاتون تکون
نخورین،شما بازداشتین!- مرد:چرا سرکار؟ما که کاری نکردیم.- رئیس پلیس:حرف نزن
مرتیکه ی دیوونه،آخه کدوم خری میاد لب جوب نهنگ شکار کنه.باید قلابتو می انداختی
توی خیابون، یا حداقل می انداختیش توی پیاده رو.آخه تو فکر نکردی که یه نهنگِ به
اون بزرگی توی این جوب جا نمی شه؟نهنگا یا از توی خیابون میان یا از توی پیاده
رو.- مرد:فکر اینجاشو یگه نکرده بودم...ستوان:دِ یالا سوارشین.شما بازداشتین!
سه ساعت بعد توی بازداشتگاه:
- زن:اون پلیسا چیکارت داشتن؟ - مرد:هیچّی.فقط
می خواستن چند تا سؤال کنن. - زن:چرا
لباست خونیه؟زدنت؟- مرد:این همون سؤالیه که یه روزی از پدرم پرسیدم...- زن:اونو هم
مگه بازداشت کرده بودن؟- مرد:آره.- زن:جرمش چی بود؟ - مرد:هیچّی،یه روز با مادرم رفت تو
خیابون،چون می خواست نهنگ شکار کنه. - زن:اون پلیسا چیزی نگفتن؟- مرد:چرا،باید پنج
سال تو حبس بمونیم.ما قانون اونارو بهم زدیم...- زن:ما که کاری نکردیم،فقط می
خواستیم یه نهنگ شکار کنیم،اینکه جُرم نیست...
- مرد:خُب،حالا گریه نکن.قرارمون باشه واسه پنج سال دیگه،همون جایی که می
خواستیم نهنگ شکار کنیم.راستی می خواستم بگم،من............. - زن:من
هم.........................
شش سال بعد:
مرد:الآن درست یه ساله که اینجام،امّا از اون
خبری نیست...شیش سال پیش قرار گذاشتیم که بیایم،همین جا.نمی دونم چرا
نیومده...واسه اش نگرانم،دلم براش تنگ شده.اگه بیاد قول میدم برای طعمه بجای ارزن
از گندم استفاده کنم،تازه یه قلاب هم به نخ ماهیگیریم می بندم ،اصلاً می ریم دو تا
خیابون بالاتر...
-پدرمرد:من هم هیفده سال وچهار ماه و سیزده روزه که منتظر مادرتم...قرار
گذاشته بودیم بیایم همین جا...امّا اون هنوز نیومده......
فکر کنم هر چی هست زیر سر نهنگاست.....
24/3/1388
|